افق __________ OFOQ.TK
 

دفترچه اشعار کریم شاهزاده رحيمي ( كافشين ) ( آدرس وبسایت OFOQ.TK) - تقدیم به مادر و پدرم و شـــهـیــد عارف سید جعفر موسوی که براي اولين بار شعرمو چاپ کرد

»
» (4) عمومی
(4) مثنوی
(8) غزل
(1) قصیده
(1) متن ادبی
(0) پست های انتقالی


 
وبلاگ اصلي من ( حقیقت مجازی )
اولین وبلاگ اشعارم روی بلاگفا ( صدای پای سحر)
وبلاگ اشعار روی بلاگ اسكاي

.::تالار گفتمان::.
بازديد هاي امروز : 3
بازديد هاي ديروز : 3
بازديد هاي اين ماه : 51
كل مطالب : 19
كل بازديد ها : 2105
ايجاد صفحه : 0.34375
ثانيه

 

کریم شاهزاده (18)

: نام 
: ايميل
اضافه    حذف

 

من کجام ؟ 12:21 AM یکشنبه، 16 بهمن هزار و سیصد و نود
 

چند وقت است شعرهایم به مرخصی رفته اند خودم از خودم استعلاجی گرفته ام و دلم پیدایش نیست

شاید اگر افقها را جستجو آنها پشت آخرین کوه پنهان شده باشند

شاید باز هم آمدم اینجا

نمی دام باید دلم را پیدا کنم و از او بپرسم

 


 

 

موضوع: متن ادبی |  نویسنده: کریم شاهزاده | (نظر بدهید.)    

 
 
 

غمت زمین و زمان را به دست طوفان داد 4:01 PM پنجشنبه، 1 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه
 

امیدوارم این یکی دیگه آخرین شعری باشه که در انتظار یار سروده میشه البته فقط به این دلیل که اون یار گلعذار و آن بهار پرشرار در زمین بی قرار خیمه زده باشه


 

غمت زمین و زمان را به دست طوفان داد

شبت چه فر و شکوهی به عمق عرفان داد


همین که گریه ما را به ماه می بردند

زمین تبسم گل را به آبگردان داد


دگر به طاقت طاق زمانه بوی شما

به هر چه شعر به جز انتظار پایان داد


نگر به کوری چشمان زار صد یعقوب

نبود چشم ، تباهی به بیت الاحزان داد


ز بس که خسته شدم در تلاتم شب تار

دلم چو آهوی در خون تپیده ای جان داد


بیا بیا که شدم کافری خرابه نشین

و کافشین سر خم را به دست شاهان داد

 

 


 

 

موضوع: عمومی |  نویسنده: کریم شاهزاده | نظرات 7    

 
 
 

دوباره همنفس بادهاي خانه به دوشم 11:51 AM یکشنبه، 24 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه
 

 

دوباره همنفس بادهاي خانه به دوشم

دوباره همره  شمشادهاي حلقه به گوشم

دوباره در تپش موجهاي خسته پائيز

و خسته از منم مردگان فخر فروشم

 

تو هم به مركز دريا دوباره مي رسي آيا

مني كه قاب شكسته نشسته باز به دوشم

 

شنيدم از تو كه خوبي شنيدم از تو كه نابي

كه قاب خسته دل را چو آب ناب بنوشم

ندانمت به حقيقت كه در جهان به چه ماني

اگر چه خوب ببينم و يا كه چشم بپوشم


 

 

موضوع: غزل |  نویسنده: کریم شاهزاده | نظرات 6    

 
 
 

يك مبحث عاشقانه 7:55 PM جمعه، 25 تیر هزار و سیصد و هشتاد و نه
 

 برای رفقائی که هنوز بعد از چند بار رفت و برگشت من باز هم به این وبلاگ سر می زنند و شرمنده می کنند یه غزل فی البداهه سرودم تقدیمشون می کنم

 

 

یک مبحث عاشقانه دارم                          قدری کمکی ترانه دارم

خوب است بپرسم از شماها                         من هم گله از زمانه دارم

تا کی نشویم عاشق او                        تا کی غم دام و دانه دارم

تا کی نرسد ز راه آن یار                          تا کی سر راه خانه دارم

هر جا خبری از او جهانگیر                          در میکده صد نشانه دارم

تلخ است ترانه کاف.شین را                         یک غصه بی کرانه دارم

 


 

 

موضوع: غزل |  نویسنده: کریم شاهزاده | (نظر بدهید.)    

 
 
 

12:42 AM جمعه، 21 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه
 

 

سلام

این تقریبا آخرین سروده منه دیدنش خالی از لطف نیست اگر چه میدونم خالی از اشتباه نبوده ولی خوب حدس می زنم ارزش یکی دو بار خوندن رو داشته باشه :

 

 

زمین را اگر اهل الکل کنند

به ودکا جهان را اگر خل کنند

 

اگر شیشه مفت و فراوان شود

جهان را اگر مثل آغل کنند

 

اگر مس طلا شد اگر گرگ شیر

اگر سار را شکل بلبل کنند

 

اگر نیز یک عده میمون شوند

جهان را سراي تکامل کنند

 

اگر باد و طوفان جهان می برند

اگر ریشه کوه را شل کنند

 

اگر مرد بودن به نامردی است

اگر عالمان هم تجاهل کنند

 

اگر حق زن خود فروشی شود

اگر دین فروشان تساهل کنند

 

اگر کاف شین باز کفتر شود

اگر شعر را آسمان جل کنند

 

اگر باز مولا عنایت کند

همه خارها یک به یک گل کنند

 

رفیقان ما بعد تکلیف خود

توانند گاهی توسل کنند

 

فرومایگانی چو من می شود

ز دنیا و اهلش تبتل کنند


 

 

موضوع: غزل |  نویسنده: کریم شاهزاده | نظرات 1    

 
 
 

غزل _ تا اطلاع ثانوي ! 8:44 AM چهارشنبه، 22 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و نه
 

 

اين آخرين سروده منه و شايد ديگه بعدش شعر ديگه اي از من نخونيد ! فکر مي کنم گفتي ها رو اين تو گفتم ! از تنفرم از نژاد و جنس برتر گفتم! از نيازم به نفس کشيدن گفتم ! و از از هواي تازه اي که بوي وزيدنش مي آد گفتم  ! شايد ديگه اصلا بعد از اين صلاح نباشه شعر ديگه اي بگم البته

 

البته تا اطلاع ثانوي !

 

 

عمريست من؛ ازعالم و آدم فراري ام

 

 با مردمان کشور چَشم انتظاري ام

 

 

از هر نژاد و جنس و زبان مي کنم فرار

 

از جنس کلمه هاي پر از شرمساري ام

 

 

من در زمان خيل خدايان خود فريب

 

من بي خليل مانده گرفتار خواري ام

 

 

آئينه را عجب به تمسخر گرفته اند

 

اما ز رو نرفتم از آئينه داري ام

 

 

 

تا اطلاع ثانوي اين دل که زخمي است

 

شايد بميرد از تب اين زخم کاري ام

 

 

 

از سمت او بيا و دلم را نجات بخش

 

از سايه هاي شب زده در شام تاري ام

 

 

 

تا کـافـــشين نفس بکشد . زندگي کند

 

بازا ! هواي تازه صبح بهاري ام


 

 

موضوع: غزل |  نویسنده: کریم شاهزاده | نظرات 2    

 
 
 

گر چه شب فراق پدر در می آورد 9:20 AM دوشنبه، 30 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و نه
 

این شعر مال فروردین پارساله که قبلا اونو توی صدای پای سحر قسمت فروردین 138۸ گذاشته بودم ولی حیفم می آد جلو چشم نباشه چون حس می کنم جزو شعرای نسبتا خوبمه !

 

گر چه شب فراق پدر در می آورد

کمتر کسی ز داغ تو سر در می آورد

 

دنیا یتیم مانده و عالم ز جهل و فقر

بی خود ادای اهل خبر در می آورد

 

یک طفل ناله از دل و دل درد می زند

طفلی خدنگ شب ز جگر در می آورد

 

در ملک سبز سیر و سلوک ستاره ها

مهتاب سر ز دشت شرر در می آورد

 

هر گل که یک نفس به خدا می برد مرا

از جیب خود دعای سفر در می آورد

 

آخر کجائی ای پدر روز آسمان

خورشید کی سرش به سحر در می آورد

 

 


 


 

 

موضوع: غزل |  نویسنده: کریم شاهزاده | نظرات 2