اين آخرين سروده منه و شايد ديگه بعدش شعر ديگه اي از من نخونيد ! فکر مي کنم گفتي ها رو اين تو گفتم ! از تنفرم از نژاد و جنس برتر گفتم! از نيازم به نفس کشيدن گفتم ! و از از هواي تازه اي که بوي وزيدنش مي آد گفتم ! شايد ديگه اصلا بعد از اين صلاح نباشه شعر ديگه اي بگم البته
البته تا اطلاع ثانوي !
عمريست من؛ ازعالم و آدم فراري ام
با مردمان کشور چَشم انتظاري ام
از هر نژاد و جنس و زبان مي کنم فرار
از جنس کلمه هاي پر از شرمساري ام
من در زمان خيل خدايان خود فريب
من بي خليل مانده گرفتار خواري ام
آئينه را عجب به تمسخر گرفته اند
اما ز رو نرفتم از آئينه داري ام
تا اطلاع ثانوي اين دل که زخمي است
شايد بميرد از تب اين زخم کاري ام
از سمت او بيا و دلم را نجات بخش
از سايه هاي شب زده در شام تاري ام
تا کـافـــشين نفس بکشد . زندگي کند
بازا ! هواي تازه صبح بهاري ام